قصه بركه (1)
ديدهاي بركهاي كه پر آب است
پيش پاي نسيم مي رقصد
بركهاي هم كه خالي است از آب
گاه بي تاب است، گاه مي لرزد
گاه تب مي كند ز بي آبي
گاه سر ريز شادي و آب است
گاهي از اشك چشمه اي لبريز
گاهي از باران سخت بي تاب است
قصه بركه، داستان من است
بي نسيم و رقص؛ گيج و افسرده
مي كشم انتظار يك باران
از دو تكه ابر پژمرده
قصه بركه قصه حسرت
در كوير گرم و سوزان است
اين حكايت حكايتي دارد
مثل اين قصه هم فراوان است
گاه از چشمهاي اميد طمع
گاه با ابر رازها داريم
گاهي از مردمان اين وادي
تودهاي از نيازها داريم
گاهي از گفت و گوي باد و پلنگ
مي شود آغاز قصهاي غمگين
گاه مي جوشد توي دلهامان
يك بغل آرزو ولي سنگين!
گاه، يعني كه اكثر اوقات
كيش و ماتيم و بي خبر از هم
گاهي از يك بهانه كوچك
همه مي خزيم زير يك پرچم
قصه بركه قصه من و ما
در كوير بهت ويراني است
قصه بركه قصه يك قوم
زير عنوان نام ايراني است
قصه بركه (2)
بغض در كام بركه مي روييد
دستي از غيب آمد آن را چيد
بركه خشكيد و بغض هم تركيد
ليك اين را كسي نه ديد و شنيد
اين حكايت چنان غبار آلود
مانده در ذهن عاصي انسان
كه به كابوس شوم مي ماند
مانده پنهان در لابلاي زمان
گردش روزگار و غم بركه
كار خود را مي كنند آخر
روزي از روزهاي باراني
بركه با آب مي شود داير
باز بغض و بركه مي رقصند
دستهاشان گره شده در هم
و زمان هم با همه پستي
مي نهد روي زخمشان مرهم
همگان اين بار خوب مي بينند
بركه زنده را كه مي جوشد
دست غيبي هم نيست در ميدان
و زمان شرب تازه مي نوشد
رسم اين روزگار اينگونه است
زير و رو مي شود قوانينش
نيست پيچيده درك اين بازي
اينچنين هست و بوده آيينش!
قصه بركه (3)
باران كه ايستاد، دوباره در بركه
يك نقره ماه و هزاران ستاره دميد
آمد كنار بركه و لم داد، پلنگ پير
خود را سوار ماه و ستارهها مي ديد
با خود كشيد نقشه كه اينجا به انتظار
بايد بمانم و اين ماه را امشب من
چونان شكار زبوني ميان پنجه كشم
بر من حرام باد امشبه خوابيدن
با چشمهاي پفيده، خيره شد به سكه ماه
با اين اميد كه او از ميان بركه برخيزد
آمد نسيم شديدي، گذشت از در و دشت
گويي كه آمده بود با پلنگ بستيزد
وقتي كه پاي نسيم روي بركه رسيد
پيچيد طومار ماه و ستاره را درهم
نفرين به باد گفت پلنگ و به بخت خودش
غريد با نسيم كه هاي! من دوباره مي آيم
بعد از تلاطم بركه، ماه آسمان هم رفت
بر تخت آسمان، خورشيد خطبه خواند
شب رفت و روز با فيس و افادهاش
آمد بدون ماه و پلنگ را رنجاند
در طول روز، زير نيزههاي كشنده خورشيد
نشسته بود پلنگ منتظر كه شب شود آغاز
و در ميان بركه جا بگذارد كريمانه ماه را تا او
شكار كند آن را و زنده به لانه گردد باز
خيال خام پلنگي كجا و روزگار مكر اندود
رسيد آخر خط ماه كهنه، ماه نو مي شود آغاز
كنار بركه لميده پلنگ پير، در حسرت ماه
و از كنار او مي گذرد نسيم با غمزه و ناز!
قصه بركه(4)
ديشب كه آسمان، به سقوط زمين رسيد
من بودم و تو و يك روياي نيمه جان
گفتم به التماس كه از پيش من نرو
كاري نداري اگر در كنار بركه بمان
گفتي نمي روي اما ضعيف تر مي شد
يادي كه از تو در خاطرات من مانده
دستي كنار شانه تو با نقوشي از ابهام
بدرود مي كشيد، بي ترنم و بي باده
حالا من و تو و اين غربت غريب
در ساحل اين بركه ماندهايم سرگردان
من خيرهام به رقص پريشان آب و باد
بيا تو هم اميد رفته اين بركه را برگردان
باشد كه بركه خشكيده، با ضيافت مهتاب
رونق بگيرد و پلنگ هم دوباره برگردد
اين بركه هم هماني شود كه بود از آغاز
چشمان منتظراز اشك بركه تر گردد
فروردين و ارديبهشت 89