تبليغاتX
چل کلاغ

چل کلاغ


1

و اين،

هياهوي خش خش برگ‌هاي لرزان است

در ميانه پاييز خوش سفر

كه از ارتفاع سياه شاخه سرمازده

با تلنگر نسيم

فرو مي ريزند

تا

خواب سنگين ما

از ريشه كنده شود

كه پاييز سرد زردنبو

بدرود نگفت و ...

پر پر شد

 

2

مي دانم

اين كه

از بلنداي پريشان خواب ما

مي آويزد مدام

ترس تلخ كابوس است

و هيچ كس

تعبير آن را

حقيقتا نمي داند.

 

به تقويم زمانه

شايد اعتماد بايد كرد!

 

3

چاره‌اي نيست

بيا توبه نامه بنويسيم و اعتراف كنيم.

امروز

چندمين روز كدامين ماه است

كه ماه

از مشرق كوچه طلوع نمي كند؟

و بوسه عطر سفيد ياس

كه معتاد تيك تاك كفش‌هايش بود

همچنان خمارآلود

بر لبان رنگ پريده كوچه

خشكيده!

 

به انتظار سنگين پنجره خانه ما نگاه كن

كه مدت‌هاست

روي پاشنه نچرخيده

 

4

زمانه دارد عوض مي شود عزيز.

گردونه فصل‌ها كه بچرخد

و اين زمستان سياه و سرد

از كمركش يخبندان گذر كند

من و تو

قنديل مي شويم براي تماشاي رهگذران

و توّهم  كابوس و رويا

در هم مي آميزد

و ماه

از پي سايه سياه يك ديوار

پيچ تند كوچه را دوباره مي پيچد

تا

ياس گلاويز با سردر خانه همسايه

سرك بكشد

«به ازدحام كوچه خوشبخت»

و اين

تكرار تلخ تاريخ است

باوركن!

 

                                      پاييز 90


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 17:52  توسط م.ملکوتی  | 

 

 

برف و آبادی

 

 

وقتی

در همین سال های نه چندان دور،

هیبت تپه ماهورهای آبادی

از رد مهربان برف

خط خطی می شد

زوزه تیز گرگ ها

درآسمان دهکده

پناه می گرفت

 

و حالا

در "شرایط اکنون"

که افسون برف

دارد از گوشه گوشه خاطرات ما و آبادی

محو می شود برای ابد

گرگ ها

پیش از برآمدن زوزه هاشان تیر

در همه کوچه پس کوچه های آبادی

پرسه می زنند گاه و بیگاه

و گاه

چنگ و دندان می کشند

بر نگاه خسته کدخدای پیر آبادی

و کدخدا

یک دو جین فحش امنیه ای

چاشنی قانون می کند و آزادی

و بر می آشوبد:

" کاش،

حمایت و آزادی وحوش

از آن من می شد!"

و ما

جاهلان سرخوش ویرانگر

ریسه می رویم از این تمنای کهنه و مضحک

و سپس

در خود فرو می شکنیم

از تلواسه نامهربان گرگ و ...

 برف و ...

 آبادی

و به سان همه هم نسلان

شماطت گرگ و برف را

بر گرده تکیده کدخدای پیر

می کوبیم

شاید که التیام بیابد

عقده های سرخورده این سالیان پسین!

 

 

                                                              آذر ۸۹

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 16:47  توسط م.ملکوتی  | 

 

 

فریاد

 

 

و این،

          خناق عقده‌هاست

خورده به بهت گلوگیر یک سکوت:

یک عالمه سخن

که راه خروج او بسته است.

 

چنگی دوباره می کشد

بر سه تار صوتی حنجره از ازل مایوس؛

ماهیچه‌های  گنگ خیانتکار

و باز ...

              هیچ.

حتی یکی از دو گوش تیز رهگذار پرسشناک

تامل نمی کند!

و او

سرخورده می خزد

در خرخره خاموش بغض اساطیری.

گاه ...، حتی

دو شیار سپیدک زده می زند

بر گونه‌های غضبناک زردنبو

و گاه ...،

موریانه می شود

در شمایل واژگان سیاهرنگ

و امتداد سپید خطوط کاغذ را

تمام می بلعد؛

هنوز هم

از تلواسه تامل یک گوش

محروم است!

 

دوباره توده می شود در پیله یک خشم

با همه توان یک وجود درمانده

تا تمامت قامت یک بغض کهنه را فرو ریزد

و می ریزد:

سرکشی می کند

از ژرفنای حنجره‌ای خسته

تا

سینه افسرده سکوت را بدراند.

 

آنک،

طنین هراسناک سکوت

تنوره می شود از چاهواره حنجره‌ای غمگین.

یله می شود

 گلواژه جادویی بر حریر نسیم:

و این، می شود فریاد.

 

فریاد!

میلاد تازه تو مبارک باد!!

 

                                                                      مهر 89

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 15:52  توسط م.ملکوتی  | 

 

 

از دیروز ... تا فرداشب

 

دیروز،

سگ های محله ما

خودکشی شدند

و امروز

نوبت گربه های کتک خورده رموک است.

 

فردا

کسی چه می داند

شاید

موش ها

محله ما را خودکشی کنند

زیر سنگینی نگاه شب گذران بی سایه!

 

دیشب،

شب پره ها

پروازشان پرید

و یکی یکی

تالاپ

تالاپ

بر زمین افتادند

پیش پای رهگذران سیاه و نامرئی

 

امشب،

جغدها

لمیده بر آخرین شاخه تناورترین درخت

دم گرفته اند

و زوزه می کشند

تا

همان یک نمه جرات هم

از دل مردمان محله ما خالی شود

تا

 رهگذران سیاه شب رو در آرامش به راهشان بروند

 

و ... فرداشب،

کسی چه می داند

شاید خفاش ها هم

پرواز را تعبیر دیگری کنند

و به میمنت بی در و پیکری محله ما

کفتربازان کچل این کوچه های قدیمی را وادارند

کفترهاشان

شبانه هوا شوند!

آنگاه که کوچه

از وجود رهگذران بی سایه خیالی خالی شده

                                                           برای ابد!

 

                                  تیر 89

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 18:30  توسط م.ملکوتی  | 

 

 

 

قصه بركه (1)

 

 ديده‌اي بركه‌اي كه پر آب است

پيش پاي نسيم مي رقصد

بركه‌اي هم كه خالي است از آب

گاه بي تاب است، گاه مي لرزد

 

گاه تب مي كند ز بي آبي

گاه سر ريز شادي و آب است

گاهي از اشك چشمه اي لبريز

گاهي از باران سخت بي تاب است

 

قصه بركه، داستان من است

بي نسيم  و رقص؛ گيج و افسرده

مي كشم انتظار يك باران

از دو تكه ابر پژمرده

 

قصه بركه قصه حسرت

در كوير گرم و سوزان است

اين حكايت حكايتي دارد

مثل اين قصه هم فراوان است

 

گاه از چشمه‌اي اميد طمع

گاه با ابر رازها داريم

گاهي از مردمان اين وادي

توده‌اي از نيازها داريم

 

گاهي از گفت و گوي باد و پلنگ

مي شود آغاز قصه‌اي غمگين

گاه مي جوشد توي دلهامان

يك بغل آرزو ولي سنگين!

 

گاه، يعني كه اكثر اوقات

كيش و ماتيم و بي خبر از هم

گاهي از يك بهانه كوچك

همه مي خزيم زير يك پرچم

 

قصه بركه قصه من و ما

در كوير بهت ويراني است

قصه بركه قصه يك قوم

زير عنوان نام ايراني است

 

 

 

قصه بركه (2)

 

بغض در كام بركه مي روييد

دستي از غيب آمد آن را چيد

بركه خشكيد و بغض هم تركيد

ليك اين را كسي نه ديد و شنيد

 

اين حكايت چنان غبار آلود

مانده در ذهن عاصي انسان

كه به كابوس شوم مي ماند

مانده پنهان در لابلاي زمان

 

گردش روزگار و غم بركه

كار خود را مي كنند آخر

روزي از روزهاي باراني

بركه با آب مي شود داير

 

باز بغض و بركه مي رقصند

دستهاشان گره شده در هم

و زمان هم با همه پستي

مي نهد روي زخمشان مرهم

 

همگان اين بار خوب مي بينند

بركه زنده را كه مي جوشد

دست غيبي هم نيست در ميدان

و زمان شرب تازه مي نوشد

 

رسم اين روزگار اينگونه است

زير و رو مي شود قوانينش

نيست پيچيده درك اين بازي

اينچنين هست و بوده آيينش!

 

 

قصه بركه (3)

 

باران كه ايستاد، دوباره در بركه

يك نقره ماه و هزاران ستاره دميد

آمد كنار بركه و لم داد، پلنگ پير

خود را سوار ماه و ستاره‌ها مي ديد

 

با خود كشيد نقشه كه اينجا به انتظار

بايد بمانم و اين ماه را امشب من

چونان شكار زبوني ميان پنجه كشم

بر من حرام باد امشبه خوابيدن

 

با چشم‌هاي پفيده، خيره شد به سكه ماه

با اين اميد كه او از ميان بركه برخيزد

آمد نسيم شديدي، گذشت از در و دشت

گويي كه آمده بود با پلنگ بستيزد

 

وقتي كه پاي نسيم روي بركه رسيد

پيچيد طومار ماه و ستاره را درهم

نفرين به باد گفت پلنگ و به بخت خودش

غريد با نسيم كه هاي! من دوباره مي آيم

 

بعد از تلاطم بركه، ماه آسمان هم رفت

بر تخت آسمان، خورشيد خطبه خواند

شب رفت و روز با فيس و افاده‌اش

آمد بدون ماه و پلنگ را رنجاند

 

در طول روز، زير نيزه‌هاي كشنده خورشيد

نشسته بود پلنگ منتظر كه شب شود آغاز

و در ميان بركه جا بگذارد كريمانه ماه را تا او

شكار كند آن را و زنده به لانه گردد باز

 

خيال خام پلنگي كجا و روزگار مكر اندود

رسيد آخر خط ماه كهنه، ماه نو مي شود آغاز

كنار بركه لميده پلنگ پير، در حسرت ماه

و از كنار او مي گذرد نسيم با غمزه و ناز!

 

 

قصه بركه(4)

 

ديشب كه آسمان، به سقوط زمين رسيد

من بودم و تو و يك روياي نيمه جان

گفتم به التماس كه از پيش من نرو

كاري نداري اگر در كنار بركه بمان

 

گفتي نمي روي اما ضعيف تر مي شد

يادي كه از تو در خاطرات من مانده

دستي كنار شانه تو با نقوشي از ابهام

بدرود مي كشيد، بي ترنم و بي باده

 

حالا من و تو و اين غربت غريب

در ساحل اين بركه مانده‌ايم سرگردان

من خيره‌ام به رقص پريشان آب و باد

بيا تو هم اميد رفته اين بركه را برگردان

 

باشد كه بركه خشكيده، با ضيافت مهتاب

رونق بگيرد و پلنگ هم دوباره برگردد

اين بركه هم هماني شود كه بود از آغاز

چشمان منتظراز اشك بركه تر گردد

 

 

فروردين و ارديبهشت 89

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 16:54  توسط م.ملکوتی  | 

 

 

 

وهم گنگ

 

 

در گرگ و ميش عمر

به شب‌هاي خاطره مي مانم

كه در پيشواز روز

قرباني مي شود

در چنبره حسرت و اندوه

 

به هيولاي مرگ مي مانم

كه بي شرمانه

از مسير گناه و ثواب خودم مي گذرم مدام

و خيره مي شوم

به رداي بلند و حرير او  

در آن شمايل عبوس و ترك خورده

كه از فراز سر

همه سبزينه هاي نورس فصل بهار

با غرور وهم انگيز

مي گذر

و بي وقفه سرك مي كشد

در لابلاي پس مانده عمر حقير بشر!

 

                                                

                                                       فروردين 89

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 12:45  توسط م.ملکوتی  | 

 

 

وحشت - هشدار - امید

 

 

وحشت!

 

وقتي

سخن از قبض و بسط غم‌انگيز حقيقت مي‌گويي

بند بند وجود محجوب من

                        مي‌رقصد!

بيا ...

از خير و شر اين فضاي معصيت آلود درگذريم

و

به همان حرف‌هاي عاميانه ساده

                               بسنده كنيم.

باور كن

سهم من و تو از ديگران در اين بازي

نه كمتر است و نه افزونتر!

 

 

 

هشدار!

 

از سقوط بي‌هنگام ستاره‌ها گفتي

                        و من،

                   بي تفاوت از خير هشدار تو گذشتم.

حالا،

كويرهم در حسرت يك ستاره معمولي است.

                              و من، پشيمانم!

راهي مانده اگر، بگو

كه من

دلواپس آسمان و ماه و خورشيدم!

 

 

اميد

 

گفتي،

جوانه مي‌زند اين شاخه نيمه خشكيده.

گفتم،

آينده از آن من و تو نيست.

گفتي

اميد كه مي تواند مال من و تو هم باشد؛

هرچند،

يك واژه با حروف بي جان است

يك روياست

يك ...

دنياست!

 

                                      اسفند 88

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 18:37  توسط م.ملکوتی  | 

 

 

براي مهرباني آقاي "هالو"

 

در پست قبلي اين وبلاگ (رويا – حقيقت – انكار)، جناب

محمدرضا عالي پيام (هالو) در پاسخ به دعوت من، مهربانانه

 مرحمت فرموده و رهنمودهايي داده بودند كه به كار

بستن‌شان مي تواند مفيد فايده باشد و من هم به پاس

مهرباني اين طناز نازنين قطعه زير را تقديم حضرتشان

مي كنم؛ تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد:

 

پيامي داده "هالو"جان به بنده

كه: وراجي نكن اينقدر يارو*

زمان شعر طولاني گذشته

بگو چيزي شبيه شعر "هايكو"

 

بگو شعري كه در اين عصر ماشين

شبيه "ام وي ام" باشد برادر

ظريف و نقلي و مقرون به صرفه

نه مثل كاديلاك غول پيكر

 

براي پاسخ اين نازنين مرد

جوابي جز "اطاعت" بچه بازي است

ولي "شعر روايي" اقتضايش

همين وراجي و روده درازي است

 

از اينها هم گذشته اين دل من

به سان روزگارم تنگ تنگ است

خودم را مي كنم خالي در اين شعر

اگرچه برخي اشعارم جفنگ است

 

ولي با اين همه از بعد امروز

تقلا مي كنم با دل بسازم

دوباره مي زنم توي سر شعر

كه تو كوتاه شو تا من بتازم!

                                

                                         آبان 88

 

- - - - - - - - - - - -

*:  البته نیازبه توضيح ندارد كه شأن كلام فاخر ايشان، اجل از اين نوع گفتمان است اما بنا به ضرورت‌هايي، اين دو معنا  در كلام من از زبان ايشان آمده که امید است بر من ببخشایند!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 17:28  توسط م.ملکوتی  | 

 

 

رويا – حقيقت – انكار

 

 

سكوت

نقش سايه مي‌بندد مدام

ـ سياه و سنگين و وهمگون ـ

بر دستان شكسته ما

كه عمري است وبال گردن ديگران مانده.

و اين سايه بازي

حاشا كه در اعماق خسته‌جان زمين و زمانه ما اثر كند

و ما

جادو زدگان دسيسه تاريخ

در امتداد انبوه سرخ فلق

همچنان هلهله مي‌كنيم

تا ... شب

در پي غمبارش خونابه‌گون يك غروب بدفرجام

از تمام خطوط قرمز تغافل ما درگذرد

كه در نمي‌گذرد

و درست

در ميانه معركه ما

قامتي نيمه‌كاره مي‌بندد

با همه ستاره‌هاي بي‌رمقش در پي

و اينگونه،

روز بي خبر از همه جا

دل‌شكسته از شگفت اين جادو

يله مي‌شود

در آغوش رخوتناك يك رويا

و

دسته درختان سرو و چنار

دست‌هاشان بسته بر سينه

كلاه از سر تك‌تك‌شان مي‌افتد ناهنگام

و ما،

تمرين مي‌كنيم

تا زين پس

رايت اضطراب واژه‌ واژه كلاممان

بر بالاي بلند سپيدارها نلرزد

حتي،

آنجا كه تو

ناله‌ات از اخم جنگل

گوش فلك را مي‌آزارد.

و اين را هم

همگان شهادت داده‌اند

كه تبر

همچنان در دستان ناتوان و بي‌رحمانه تو بوده از آغاز

و سهم ما ... تنها

دلهره بوده از سلامت جنگل

و براي همين

در پيشگاه مقدس خداوند باران

بي وقفه استغاثه مي‌كنيم

چرا كه ناچاريم

از صميمانه در هم تنيده شاخه‌ها

خاطره پشت خاطره بلغور كنيم

تا تو

غريزه وحشي جنگل را

پشتوانه شرارت خود نكني.

و ما، باز

 بر آستان خدايگان دشت‌ها و درياها

دوگانه وحشت مي‌خوانيم

و حكايتِ اينك كش آمده‌ي جلبك‌هاي زميني را

با اميد سهمگين يك روياي حقيقي

براي تو مي‌خوانيم

بارها و چندين بار

و تو ... هربار حمله مي‌كني

به افسانه افسونگر جنگل

و ما،

خسته، درمانده و همچنان اميدوار

از فراز خانه‌هامان

چنگ مي‌كشيم

بر چهره خدايگان رنگ و نيرنگ

شايد ... اثر كند

شايد ...،

كه برخيزد

 

فقط يك بار ...

آن هم

نه در پي انكار يك حقيقت مستحكم!

 

                                                     كرج - پاييز 88

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 17:33  توسط م.ملکوتی  | 

 

... و سلامی

به رنگ همه خستگی هایم

 

آنسو ترک،

زمین شخم می شود

آتش زبانه می کشد

و ...

درختان همچنان قد می کشند

بی حاصل.

 

 ابرها

 پایین، و هی پایین تر می آیند

تا فراز سر همه اهالی آبادی

نگاه کن!

چرا باورت نمی شود

که چرخ زندگی می چرخد

و چرا نمی بینی

این همه بهانه برای دیدن را؟!

 

نگاه کن

همین حالا

کلاغ سیاه، نک خود را به سیم برق می مالد

و

دارد برای همسایه دو درخت آنسوتر خودش

شاخ و شانه می کشد

                            ببین!

و هنوز ...

مرده ای و افسرده؟!

 

 

 

                                                            شهریور ۸۸

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 18:45  توسط م.ملکوتی  |